تبليغاتX
میم مثل مادر





























میم مثل مادر

همیشه اون  اوایل فکر می کردم

 

گریه کردن

 

بهانه می خواد ، اما حالا...

 

بی بهانه گریه می کنم...

نوشته شده در یکشنبه 1390/11/09ساعت توسط قاصدک من

چه شب تلخ و درد اوریست ... امشب ...

از طلوع سپیده دلم گرفته و تنگ است...

اشک این مهمان همیشگی چشمانم دیگر کم اورده...

بغض به دنبال بهانه نمی گردد...چندیست در راه گلویم خانه کرده...

نفسم در سینه حبس می شود وقتی به یاد تو می نشینم...

خوش حال باش...

دیگر تنها نیستم...

شب و اشک و بغض و دل تنگ همراهان همیشگیم شده اند...

خوش حال باش...من تنها نیستم...

نوشته شده در جمعه 1390/10/02ساعت توسط قاصدک من|

پدرم ... افریننده لحظه های ناب بندگی...

پدرم ... مظهر ایثار و زهد و شایستگی...

پدرم ... سنگ صبور پر از ایستادگی...

پدرم ... مرد استقامت و جاودانگی...

پدرم ... کوه غیرت و عشق و مردانگی...

پدرم ... مهرت به من از سر شیفتگی...

پدرم ... مدرس همت و غرور و سادگی...

پدرم ... خاطراتت برایم همیشگی...

پدرم ... روحت در جوار خدا در اوج افتادگی...

نوشته شده در شنبه 1390/09/05ساعت توسط قاصدک من

چقدر وقتی که تو بودی ارامش بود...

امنیت بود ... احساس قشنگ مهم بودن بود ...

افتاب بود ... مهتاب بود ... من بودم و تو بودی...

عشق بود ... اشک بود ... لبخند بود ...

قهر بود ... دلجویی هم بود...

ولی حالا فقط من هستم و تمام خاطراتم...

اما دیگه تو نیستی... 

نوشته شده در پنجشنبه 1390/07/14ساعت توسط قاصدک من|

بعد از مدتها سلام...

اول اینکه یه جورایی دلم برای همتون تنگ شده...

دوم اینکه یه جورایی دلم از دست کسایی که توقع نداشتم تنگ شده...

اونایی که فکر میکنن هر کاری میکنی به خاطر خودت میکنی

نه به خاطر دوست داشتن اونا...

وسوم اینکه

خاطرات تلخت و به برگهای پاییزی بسپار...

پاییز هزار رنگتون قشنگ...

 

نوشته شده در شنبه 1390/07/02ساعت توسط قاصدک من|

یک ساله شد و من به یادش نبودم...

تو روزهای سخت دلتنگیم به پیشنهاد یه عزیز

شد همدم تنهاییم...

من و با کسایی اشنا کرد که هیچ شناختی ازشون نداشتم

اما در کنار همون افراد...دل تنگ و بهانه جوم به خاطر

 موضوعات مختلف

منتظر حضور دوستان میموند...

همدم روزهای تنهاییم ممنونم که همراهم بودی...

میم مثل مادر تولدت مبارک...

نوشته شده در پنجشنبه 1390/04/02ساعت توسط قاصدک من|

می خواهم قلبم را فدایت کنم

می خواهم چشمانم را چراغ شبهایت کنم

می خواهم عاشقت باشم

اما صد افسوس که نمی دانم تو کجایی؟

.....................................................................................................

قلبم تو را میشنود...نفسهایم تو را بو میکشد...

صدایم به تپش مینشیند...پاهایم پرواز میکند...دستهایم به تماشا می ایستد...

این است حکایت عشق من چه کنم؟همه اجزایم بلاتکلیف میمانند...

وقتی تو را حس میکنم...

......................................................................................................

ماههاست به روی شیشه ی دلت دست میکشم...

به امید دیدن خورشید نگاهت...شیشه ی دلت غبار گرفته و تار است...

تلاشم بی فایده مانده...تو خود باید شیشه ی دلت را غبار روبی کنی...

.....................................................................................................

امید را حراج کرده بودند...به قیمتی گزاف...

دست در جیب شدم به امید خرید امید...دستم خالی برگشت...

به نوشته ی روی کاغذ دقت کردم...حراج...اما چقدر گران...

نگاهم به امید بود که باز گشتم...

...................................................................................................

شبی تا صبح ستاره را شمردم...باز شمردم...هزار بار دگر شمردم...

تا شاید خواب مهمات چشمانم شود...و تو...مهمان خواب شبانه ام...

..................................................................................................

کودکیم همچون حبابهای روی اب ترکیدند و رفتند...

و من دوباره بعد از گذشت سالها هوس اب بازی کرده ام...

به امید بازگشت حبابهای کودکیم...

..................................................................................................

هرچی دوست دارین بنویسین ... اما برای یادگاری نه برای ...

نوشته شده در جمعه 1390/02/30ساعت توسط قاصدک من|

سلام...

دلتنگم و بی حوصله تر از این حرفا...

ازتون برای شفای همه مریضا به ویژه

سلوای عزیزم التماس دعا دارم...

نوشته شده در پنجشنبه 1390/02/01ساعت توسط قاصدک من

گریه بهانه ای بود برای ابر خاکستری چشمانش

تا در ان تاریکی شب ببارد و غم دلش را سبک کند...

تو که خود میگفتی:عشق را معنا میکنی...عشق را میسرایی

و عشق را عبادت

کجا به دنبال سر چشمه ی اندوه میگردی؟

تو که‌ "او" دستان مهربانت را پناه قلبش میدانست...

تو که شب و روز "او" را اشفته کرده ای...

تو که خواسته یا ناخواسته "او" را درگیر خود کرده ای...

تو که دل جوان "او" را به لرزه انداخته ای...

تو که "او" را با عشق اشنا کرده ای...

تو که دیگر هستی "او" شده ای...

تو که "او" را میبینی و ندیده میگیری...

تو که از حال و روز "او" با خبری...

کجا به دنبال واژه حقیقی عشق هستی؟

چشمانت را باز کن و نگاه مردانه ات را به "او" بسپار

چشمانت را باز کن و بنگر که "او" چگونه بیمار وجود طبیبت شده؟

کاری کن برایش..."او" عاشق توست...

::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::

پی نوشت...

اقایون محترمی که این متن و میخونید امیدوارم بتونید کاری از پیش ببرید....

و گرنه خیلی براتون بد میشه...

 

نوشته شده در دوشنبه 1390/01/22ساعت توسط قاصدک من|

سلام...

دمه همه اونایی که تو خونه تکونی

دلشون مارو دور نریختن گرم...

ما هم سعی میکنیم زیاد جا نگیریم...

سال نو مبارک

نوشته شده در پنجشنبه 1390/01/04ساعت توسط قاصدک من|

صدای قدمهایش را میشنوم...

چند روزی بیشتر با ما فاصله ندارد...

شما هم میشنوید؟ هوای شما چه؟ بهاریست

یا خدایی نکرده...

شما هم متوجه تغییر فصل و سال هستید؟

یا هنوز ما بازیچه ی تقویم و مکرراتیم؟

شما هم به هفتسین و سفره عید اعتقادی دارید؟

یا هنوز ما دلمان خوش است به این سنت ها؟

شما هم در انجا خانه تکانی میکنید؟ به خرید عید میروید؟

شام مخصوص شب عید دارید؟

یا هنوز ما درگیر زیبایی های دنیاییم؟

با شما هستم ساکنین دنیای ابدی...

شما عزیزانی که در خاک ارام گرفته اید...

ما در این احوالیم...شما در چه حالی هستید؟

از خدای مهربان میخواهم که حال و احوالتان مانند دعای شب عید

متحول و نورانی باشد...شما هم برای ما دعا کنید...

از این راه دور...از این فاصله های نا معلوم...

با دلی تنگ میگویم

 پدر و مادر عزیزم عیدتان مبارک... 

نوشته شده در دوشنبه 1389/12/16ساعت توسط قاصدک من

سلام دوستای عزیزم...همراهان همیشگیم...

تو این روزای سرد و برفی اخر سال از همتون

میخوام که برای صبر و طاقت دل یه مادر داغ دیده دعا کنید...

مادری که بعد از ۲۵ سال عزیز دلش و گل سر سبدش و

پسر بزرگش و تو یه تصادف از دست داده و فردا به خاک سپرده

میشه...

مادری که تو مویه ها و گریه هاش از خدا تشکر میکرد...

تشکر به خاطر اینکه خدا اون پسر و بهش امانت داده بود و

اون امانت دار خوبی بود...

از همتون میخوام که صادقانه برای صبر دلش دعا کنید...

نوشته شده در جمعه 1389/12/13ساعت توسط قاصدک من|

۱۳ سال پیش در چنین روزی...

در اوج تمام دل خوشیهای شروع جوانی ام...

در اوج تمام روزهای قشنگ و افتابی دخترانه ام...

یار به سراغم امد...

دلم را لرزاند...صورتم گلگون شد...

یار صاحب قلبم شد...

در نگاه پدر اشک و غرور در دستانش کتاب خدا...

در نگاه مادر اشک و شوق در دستانش کاسه ی اب...

و در نگاه من اشک و جدایی دستم در دست یار...

و گذشت ۱۳ سال از شروع من و تو ما شدن ها...

و گذشت ۱۳ سال از شروع من و تو یکی شدن ها...

و شروع شد به لطف خدا ۱۴ بهار زندگیمان...

نوشته شده در چهارشنبه 1389/11/20ساعت توسط قاصدک من|

باز گرد و کنارم بمان یادگار قله جوانی ام......

                       باز گرد و کنارم بمان تا در نهایت دریای وجودت

غرق محبت شوم...

باز گرد و کنارم بمان تا دل اسیر و خاکی ام با نوازش دستانت

                             دوباره طعم شیرین اسمانی به کام گیرد..

باز گرد و کنارم بمان ....... تا ریشه عشق و شیدایی ام نخشکد....

باز گرد و کنارم بمان ....... 

چون تویی آن هدیه قشنگ و زیبای خداوندی

که تویی آن بهانه پراز معنا برای زندگیم

              بازگردو دستم را بگیر و تا اوج آسمان قلبت ببر

                                     ای یادگار قله جوانی ام.......

          بازگرد و کنارم بمان....!

نوشته شده در شنبه 1389/11/02ساعت توسط قاصدک من|

از ان روزی که ان بانو   

                          به قصد شوخی و خنده که شاید هم دلیلی داشت

در اغوشش فشرد جانم

                         که یعنی من تو را ...ای گل هزاران بار دوستت دارم

که یعنی تو همه جانی...همه عمری...

                      همه حس قشنگ عاشقی هستی!!!!

                                          من نا پخته و دل شاد

فرو رفتم در اغوشش....ولی ای کاشک از ان نیرنگ رنگارنگ

                                    کمی هم با خبر بودم!!!!

از ان گرمای شورانگیز اغوشش کمی هم با خبر بودم....

چرا این گونه بازی داد قلبم را؟؟؟

چرا با هر کلامی که از ان صدها گل امید میروئید....

                              دلم را گل فشان میکرد؟؟؟

چرا هر گز نفهمیدم همه عشقم شده سر گرمیه افکار صدرنگش!!!

که در هر محفل شاد و پر از خنده....و شاید اندکی گریه....

نگاه اسمانش بر خضورم بود....مرا در خود فرو میبرد...

مرا در قعر چشمانش فرو میبرد....

                              ولی بعد از گذشت اندکی لحظه

که گویی من همان حس قشنگ عاشقی نیستم!!!!

نگاه اسمانش ابری و بارانی و برفی شده انگار....

                          چنان با خنجر سنگین و زهراگین الفاظش...

به روی قلبکم پا زد که گویی قصد پرپر کردن گلزار جان عاشقم دارد...

فضای سینه ام را که پی عشقی پر از عطر خوش عاشق شدن

مست و گل افشان گشته را....

به خاکستر نشاند و از پی اش رد شد....

در این گوشه...در این حسرت...منم که با دلی تنها و سر گشته....

به امید کسی هستم که شاید رویشی یابد گل عشقم و احساسم...

...............................................................................................................

و باز هم تشکر از علیرضا*کلبه ارام دل*

نوشته شده در یکشنبه 1389/10/26ساعت توسط قاصدک من|

و باز من تنها شدم.....

و از این سکوت سرد حاکم دلم لرزید.....

و باز هم ساییه سنگین مرگ کمر را خم کرد.....

و این بار پدر بود که با مرگ رفتن همیشگیش را به من فهماند.....

و در شب تولد مادر روح مهربانش را به او هدیه کرد.....

و این بار در عزای تاسوعای حسینی سیاه پوش مرگ پدر شدم.....

و باز باید کلمه تلخ دل تنگی را در نبود پدر معنا کنم.....

و باز من تنها شدم.....

 

 

نوشته شده در پنجشنبه 1389/10/02ساعت توسط قاصدک من|

چرا امشب دلم تنگه؟                             چرا امشب چشام خیسه؟

                 چرا با گریه این قلبم سر انجامی نمیگیره؟

چرا این روزها تیره اس؟                         چرا روحم پریشونه؟

                  چرا بابا غمت داره وجودم رو میلرزونه؟

              تو که بودی یه روزی سرپناه خستگی هامون!

چرا حالا خودت تنهایی و خسته؟

                          چرا بعد از غم مادر نگاهت سرد و افسرده اس؟

چرا چشمات پریشونه؟                          چرا روحت دگرگونه؟

به یادم هست که میگفتی : نگارت رفت....یارت رفت....

همه جونت....همه عمرت به یغما رفت.....

ولی باید مدارا کرد....

                                ولی باید صابر بود....

به فرداهای که حتما بهتر از این روزهای ساکت و تیره اس....

٬٬٬٬٬٬٬٬٬٬٬٬٬٬٬٬٬٬٬٬٬٬٬٬٬٬٬٬٬٬٬٬٬٬٬٬٬٬٬٬٬٬٬٬٬٬٬٬٬٬٬٬٬٬٬٬٬٬٬٬٬٬٬٬٬٬٬٬٬٬٬٬٬٬٬٬٬٬٬٬٬٬٬٬٬٬٬٬٬٬٬

پی نوشت....

مدت زمانیست سایه سنگین سکوت فضای خانه را سیاه کرده....

سکوتی که با هیچ صدایی شکسته نشد....

حتی حنجره ناتوان من نتوانست با بلندترین صداها این سکوت را در هم شکند....

زیرا از روزی که تو رفتی همه ما ناخواسته مهمان سکوت نبودنت شدیم....

حتی پدر پیر و دل شکسته مان....

٬٬٬٬٬٬٬٬٬٬٬٬٬٬٬٬٬٬٬٬٬٬٬٬٬٬٬٬٬٬٬٬٬٬٬٬٬٬٬٬٬٬٬٬٬٬٬٬٬٬٬٬٬٬٬٬٬٬٬٬٬٬٬٬٬٬٬٬٬٬٬٬٬٬٬٬٬٬٬٬٬٬٬٬٬٬٬٬٬٬٬٬

با تشکر از *علیرضا کلبه ی ارام دل*به خاطر کمکهای برادرانه اش.....

نوشته شده در شنبه 1389/09/20ساعت توسط قاصدک من|

تقدیم به مادرم که به اندازه یه دنیا ازم دوره.....

ماه ها از پی هم میگذرد

                          شب و روزم شده زهر...

همچو روحی عصیان پی تو میگردم....

                      تو که همچون معبود همه چیزم بودی....

چه کنم تنهایم...چه کنم دل تنگم...

رفتی و نیست شدی....خاک شدی...

                                          اخرین دیدار را یادت هست؟؟؟؟

که تو سر مست از این رفتن و وصل

پیش من مثل همیشه به لب اوردی نغمه رفتن را....

ومن اندر پی تو میگشتم....

                       چشم گریان...دل جوشان...روح خسته....

و در اخر نفسم بود که رفت....

                   ساکن شد و رفت در دل خاک....

گور شد خانه ی او......

وچه روزهاست که من در پی او میگردم.....

                           شب و روزم شده زهر....

چه کنم تنهایم....چه کنم دل تنگم....

با تشکر از *علیرضا کلبه ی ارام دل*به خاطر محبتش در ویرایش متن

نوشته شده در پنجشنبه 1389/09/11ساعت توسط قاصدک من

برگ زرد  وجودم در جویبار زندگیم روان بود....

 

تنها و سر گردان و خسته!!!

        

احساس با آن قامت بلند و طراوت همیشگیش جلوی

 

برگ را گرفت...نگاهی دقیق به سر تا پای او انداخت!!!!

 

نگاهش گیرا و پر از حرف بود....

 

حرفهای قشنگ و عاشقانه ....برگ زرد وجودم زیر

 

سنگینی نگاه احساس گونه هایش رنگی شد...دلش تپید...

 

وجود زردش قرمز شد!!!

 

احساس ... با تمام احساسش کار خود را کرده بود...

 

بدون حرف فقط از راه نگاه....برگ وجودم که حالا رنگ به رنگ

 

شده بود دل به احساس داد...آن دو مسیر زندگیم را تغییر دادند

 

وحالا برگ وجودم سبز است در کنار احساس...

 

تقدیم به اون که احساس دل جوونش و به تپش انداخت....میم

 

نوشته شده در چهارشنبه 1389/09/03ساعت توسط قاصدک من|

سلام....

 

تا حالا شده بعد از کلی رفاقت و دوستی با

 

ادمایی که یک عمر فکر میکردین با هم یه رنگ هستین

 

به این نتیجه برسین که.....

 

ای دل غافل تاریخ مصرف داشتیم و نمیدونستیم؟؟؟؟؟

 

 

 

 

نوشته شده در شنبه 1389/08/29ساعت توسط قاصدک من|


آخرين مطالب
» بی بهانه...
» خوش حال باش...
» پدرم یک سال بی تو گذشت...
» تو که بودی...
» دل تنگ...
» یک ساله شد...
» دل نوشته ها...
» التماس دعا...
» تو که...
» خونه تکونی...
Design By : Pars Skin